شمارهٔ ۴۰۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بمهر و مه نگرم بی تو هر زمان چه کنم
شکستم آرزوی خود باین و آن چه کنم
درون پرده مرا چون نمی دهی راهی
چو پرده بر در و چون در بر آستان چه کنم
اگر میان تو و دل فتاد پیوندی
کنون تو دانی و دل، من درین میان چه کنم
حرام دارم جز غصه تو هر چه خورم
گناه دانم جز کار تو هرآن چه کنم
مرا هزار زبان باید ارنه معلومست
که من بوصف جمالت بیک زبان چه کنم
بصبر عشق تو گفتم بپوشم از اغیار
چو رنگ روی بگوید، منش نهان چه کنم
بترک شهر و وطن گفتم و توانستم
بترک کوی تو گفتن نمی توان، چه کنم
سزد اگر نکشد بی خاطرم ببهشت
که عندلیبم و بی گل ببوستان چه کنم
بهار آمد و مردم به گلستان رفتند
مرا که روی تو باید بگلستان چه کنم
اگر برای لبت جان فدا کنم شاید
چو آن لب آب حیات منست جان چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حس تنهایی و دلتنگی ناشی از دوری معشوق صحبت میکند. او نمیداند چه کاری باید انجام دهد وقتی که عاشق است و در آتش عشق میسوزد. او در تلاش است تا از درد و غمها بگریزد، اما نمیتواند، زیرا هر جا که برود یاد معشوق او را آزار میدهد. شاعر از بیتابی و عجز خود در بیان عشقش سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر جان خود را فدای معشوق کند، باز هم نمیتواند به شعف واقعی برسد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشقش او را به شدت غمگین کرده و او در وضعیتی دشوار قرار دارد.