نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۴ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بکوش تا بنشینیم یک نفس با هم

تو ورهی تو،شیرینی و مگس باهم

توآفتابی وما با تو چون شب وصبحیم

که نیست صحبت ما غیر یک نفس با هم

برآرد آتش غیرت زبانه چون بینم

تو ورقیب ترا همچو آب وخس با هم

تو مرغ زیرکی واین قدر نمی دانی

که کبک وزاغ نزیبد بیک قفس با هم

نه من اسیر هوای توم که خلق جهان

شریک همدگرند اندرین هوس باهم

اگرتو عاشقی ای دل بگو بترک مراد

مراد وعشق بیک جاندید کس باهم

بوصل ما بهم ار شوق را فتور بود

بهجر راضیم این رشته گومرس باهم

بآرزوی مجرد بساز در ره عشق

که هر دو نیست مهیاودست رس باهم

وجود خویش و وصال تو می خوهم لکن

میسرم نشود این دو ملتمس باهم

چگونه جمع شود عشق یار وهستی ما

کجا بخانه برد دزد را عسس باهم

جدا شواز خود درعشق سیف فرغانی

که جمع می نشودطیب و نجس باهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و تنش‌های ناشی از عشق می‌پردازد. او می‌خواهد با معشوقش یکجا بنشینند و لحظه‌ای را صرفاً با هم بگذرانند. شاعر تضادهایی را هم در گفتگو و ارتباط‌شان مطرح می‌کند؛ مانند اینکه عشق و هوس گاهی تناقض‌آمیز است و ارتباط عمیق انسانی را به چالش می‌کشد. او به سرنوشت و دشواری‌های رسیدن به وصال نیز اشاره می‌کند و در نهایت به این نکته می‌رسد که عشق نمی‌تواند میان طیب و نجس یا خوب و بد جمع شود. این شعر در کل نمایشی از درد و شوق عاشقانه است.