شمارهٔ ۴۱۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من از خدای جهان عمر میخواهم چندان
که غنچه متبسم شود گل خندان
هلال وارش اگر چه جمال کامل نیست
ولی چو مه شودش ملک حسن صد چندان
همی خواهم چو جهانیش آرزومندند
که ایزدش برساند بآرزومندان
بدو چگونه تواند رسید عاشق را
بجد اهل طلب یا بصبر خرسندان
ببذل زر نرسد کس بلعل دوست چنانک
بریسمان نشود منتظم در دندان
ایا بدولت آزادی از جهان گشته
غلام بنده درگاه تو خداوندان
نپرورد چو تو شیرین و گر درآمیزد
بشهد مادر ایام شیر فرزندان
غمت چگونه نگیرد حصار و قلعه دل
که خصم دست گشاده است و شهر دربندان
چو دوست سخت دل افتاد سیف فرغانی
برو چو مطرقه می زن سری برین سندان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دبیری از عشق و longing در برابر خداوند و زیباییهای طبیعت و عشق است. شاعر از خداوند عمر طولانی میخواهد تا بتواند شاهد شکوفایی گلها باشد و زیباییهای جهان را ببیند. او به زیباییهایی که در هلال دیده میشود اشاره میکند و بیان میکند که عشق واقعی به خواستهها و آرزوها نیاز دارد. همچنین، او به سختیهایی که در این راه وجود دارد نیز اشاره میکند و تأکید میکند که برای رسیدن به عشق و دوست داشتن، باید صبر و تلاش کرد. شاعر در نهایت از خداوند میخواهد که او را در این مسیر یاری کند و از محبت و دوستیاش بینصیب نگذارد.