شمارهٔ ۴۰۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما گدای در جانان نه برای نانیم
دل بدادیم وبجان در طلب جانانیم
پای ما بیخ فرو برده بخاک در دوست
چون درخت ازچه بهر باد سری جنبانیم
روز وشب در طلب دایره جمعیت
پای برجای چو پرگار وبسر گردانیم
هرچه داریم ونداریم برای دل او
جمله درباخته و هرچه جز او می مانیم
در بهار از کرم دوست بدست آوردیم
در خزان میوه وبرگی که همی افشانیم
دوست را گفتم کای روی تو ما را قبله
پرده بردار که عیدی تو وما قربانیم
گفت مارا تو زخود جوی که اندر دل تو
همچو جان در تن و در روح چو سر پنهانیم
نیک مارا بطلب چون بزمستان خورشید
زآنکه مطلوبتر از سایه بتا بستانیم
آفتابیست بهر ذره ما پیوسته
که برو روز وشب از سایه خود ترسانیم
زاهدان را نرسیدست سم مرکب وهم
اندر آن خطه که ما اسب سبق می رانیم
مه وخورشید چه باشد که ملک را ره نیست
اندر آن اوج که ما همچو فلک گردانیم
گر دو کون آن تو باشد بگران تر نرخی
بفروشی تو ومارا بخری ارزانیم
چون قفایند همه مردم وما چون روییم
چون سفالست جهان یکسر وما ریحانیم
علم دولت ما را دو جهان در سایه است
برعیت برسان حکم که ما سلطانیم
سیف فرغانی این مرتبه درویشان راست
که تو می گویی وما چاکر درویشانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و فدای دل بر جانان است. شاعر بیان میکند که ما برای عشق و معشوق خود زندگی میکنیم و همه چیز را فدای او کردهایم. زندگی ما مانند درختی است که ریشه در خاک دوست دارد و همواره در جستجوی جمعیت و ارتباط با او هستیم. هرچه داریم، برای اوست و هر چیز دیگری برای ما بیارزش است. شاعر از دو رویه متضاد بهار و خزان یاد میکند و ارتباط خود را با دوست بیان میکند. او به دوست میگوید که او مانند قبلهای برای ماست و ما به عشق او قربانی میشویم. در نهایت، شاعری از جایگاه خود به عنوان یک درویش و مقام عارفانهاش سخن میگوید و به زهد و علم دو جهان اشاره میکند.