شمارهٔ ۴۲۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلهای عاشقان تو مشتی شکسته اند
دایم گرفته زلف تو اندر پناهشان
چون از تنور سینه برآرند دود آه
ای آینه بپوش رخ خود زآهشان
خورشید و مه بچاه خجالت فرو شدند
از شرم چهره تو چو کردی نگاهشان
سر بر زمین نهند وبگویندبعد ازین
خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
شاهان ملک حسن سپه جمع کرده اند
برقع ز رخ برافگن و بشکن سپاهشان
زنجیر گیسوی تو بدست آورد چو سیف
دیوانه گر خوهد که برآید زچاهشان
این خیل دلبران که تویی پادشاهشان
وین جمع اختران که رخ تست ماهشان
شب روز می کنند بروی چو مه ولیک
من تیره روزم از شب زلف سیاهشان
با بال چون نگارگه جلوه در بهار
طاوس رشک برده زپر کلاهشان
در پرده رو نهفته ره دل همی زنند
زآن دیده پر زخون جگر کرده راهشان
دعوی همسری تو دارند در دماغ
زین بیشتر بلند مکن پایگاهشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که دلهای عاشقان مانند تکههای شکستهاند و همواره در پناه زلفهای معشوقشان قرار دارند. آنان از درد و آه دل به معشوق نگاهی انداخته و با شرم و خجلت در برابر زیبایی او سر توبه فرود میآورند. شاعر تأکید میکند که معشوق پادشاه دلهای عاشقان است و دیگران که به او نزدیک میشوند، فقط رعیت او به حساب میآیند. سپس به زنجیر گیسوان معشوق و تأثیر آن بر عاشقان اشاره میکند و میگوید که زیبایی معشوق چنان است که دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر از حسرت شب و روزی میگوید که تحت تأثیر زلف سیاه معشوق گذرانده و از دیوانگی خود در عشق صحبت میکند. در انتها، او به ادعای دیگران در مورد همسری با معشوق اشاره کرده و از کنارهگیری از این ادعاها میخواهد. در کل، شعر بیانگر عشق شدید، زیبایی و تأثیر عمیق معشوق بر عاشقان است.