شمارهٔ ۴۴۱ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای پسر گر عاشقی دعوی ما ومن مکن
از صفا تن را چو جان گردان وجان را تن مکن
بامدادان گر نبینی روی چون خورشید دوست
روز را شب دان وچشم خود بدو روشن مکن
چون نمی سوزی چو شمع اندر شب سودای یار
گر چراغت روز باشد اندرو روغن مکن
اندرین معدن که مردان آستین پر زر کنند
خویشتن را همچو طفلان خاک در دامن مکن
چون نرفتی راه بر خود رنگ درویشی مبند
چون شکاری نیست سگ را طوق در گردن مکن
نفس روباهست، اگر تو سگ نیی با آدمی
گر گساری بهر این روباه شیرافگن مکن
عقل نیکوخواه داری نفس را فرمان مبر
چون بلشکر استواری صلح با دشمن مکن
سر بسر ملک سلیمان زآدمی پر دیو شد
چون پری دارست خانه اندرو مسکن مکن
چون کسی دنیا خوهد با او حدیث دین مگو
هرکه سر گین سوزد اندر مجمرش لادن مکن
سیف فرغانی برو همت زدنیا بر گسل
از پی عنقای مغرب دانه از ارزن مکن
بهر یار ار شعر گویی نام غیر او مبر
بهر چشم ار سرمه یی سایی خاک در هاون مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان معانی عمیق عشق و دوری از دنیا میپردازد. شاعر میگوید اگر عاشق هستی، نباید ادعای عشق بدون عمل داشته باشی. او عشق واقعی را با روح و جان مرتبط میداند و تأکید میکند که نباید به دنیا و زرق و برق آن دل بست. دوست را همچون خورشید میداند و در غیاب او، روز را شب تلقی میکند. شاعر به تمثیلهایی مانند شمع و چراغ اشاره میکند، که اگر کسی در عشق نمیسوزد، نباید خود را به آن زینتها بیاراید. او بر لزوم سادهزیستی و دوری از تظاهر تأکید دارد و میگوید نباید به رنگهای دنیوی دل بست. نهایتاً، او به این نتیجه میرسد که اگر کسی در پی دنیا باشد، نباید با او از دین صحبت کرد و کسی که عشق واقعی را جستجو میکند، باید نام غیر معشوق را فراموش کند. شعر در مجموع در پی تبیین عشق حقیقی و پرهیز از دلبستگیهای بیمورد دنیوی است.