نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو حسن روی تو آوازه در جهان انداخت

هوای عشق تو در جان بی دلان انداخت

سمن بران همه چوگان خویش بشکستند

کنون که شاه رخت گوی در میان انداخت

از آن میانه گل و لاله را برآمد نام

چو بحر حسن تو خاشاک بر کران انداخت

کمان ابروی خود بین که ترک غمزه تو

خطا نکرد خدنگی کزآن کمان انداخت

ترا بدیدم و صبر و قرار رفت از من

مگس چو دید عسل خویشتن در آن انداخت

عقاب عشق توام صید کرد و در اول

چو گوشت خورد و بآخر چو استخوان انداخت

چو تو ز نور سپر پیش روی داشته ای

کجا بسوی تو تیر نظر توان انداخت

مرا یقین شده بود آنکه من بتو برسم

کرشمهای توام باز در گمان انداخت

بجهد بنده بوصلت رسد اگر بتوان

ببیل خاک زمین را بر آسمان انداخت

بشعر وصف جمال تو خواستم کردن

ولی جلال توام عقده بر زبان انداخت

چو خواستم که کنم نسبتش بلعل و عقیق

لب تو ناطقه را سنگ در دهان انداخت

کسی که در ره عشق آمد او دو عالم را

چو میخ کفش برفتن یکان یکان انداخت

بآب شعر رهی غسل دل کند درویش

که آتش طلبش در میان جان انداخت

ترا چو دید بسی گفت سیف فرغانی

«چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت »

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن بیانگر زیبایی و جذابیت فردی است که ویژگی‌های او تأثیر عمیقی بر دیگران گذاشته است. شاعر از تأثیر عشق و زیبایی معشوق بر روح و جان بی‌دل‌ها صحبت می‌کند و به صورت نمادین از شکستن چوگان سمن‌بران و دگرگونی در جهان به خاطر حضور معشوق می‌گوید. او به کمان ابرو و غمزه‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او همچون شکار عقاب است. شاعر از احساسات درونی خود، بی‌صبری و شوق برای رسیدن به معشوق می‌گوید و به نحوی توصیف می‌کند که زیبایی معشوق چنان قدرتی دارد که تحت تأثیر آن، دیگران توانایی بیان احساسات خود را ندارند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق به این زیبایی باعث دگرگونی و تحول در زندگی انسان‌ها می‌شود.