نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۹ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو هیچ می نکنی التفات با ما تو

چه فایده است درین التفات ما با تو

برای چیست تکاپوی من بهر طرفی

چو در میانه مسافت همین منم تا تو

ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشید

خیالم است که در جامه این منم یا تو

بچشم معنی چندانکه باز می نگرم

ز روی نسبت ما قطره ایم و دریا تو

پس این تویی و منی در میانه چندانست

که قطره بحر ببیند تو ما شوی ما تو

ترا ببردن دلهای خلق معجزه ییست

که دلبران همه سحرند و دست بیضا تو

اجل بکشتن من قصد داشت، عشقت گفت

که این وظیفه از آن منست فرما تو

شب وصال دهان بر لبم نهادی و گفت

منم بلب شکر و طوطی شکر خا تو

بدانکه هست ترا با دهان من نسبت

که در جهان بسخن می شوی هویدا تو

فدا کند پس ازین جان و دل بدست آرد

چو دید بنده که در دل همی کنی جا تو

ز فرقت تو چو مرده است سیف فرغانی

توی بوصل خود این مرده را مسیحا تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق بین دو نفر است. شاعر به معشوق خود می‌گوید که هیچ فایده‌ای در توجه او به دیگران وجود ندارد، در حالی که خود او نیز همیشه به او فکر می‌کند. عشق معشوق به اندازه‌ای عمیق است که شاعر احساس می‌کند در وجود خود نه‌تنها او بلکه معشوق نیز هست. شعر به تضاد میان فردیت و اتحاد می‌پردازد، جایی که شاعر خود را در برابر عظمت معشوق کوچک و ناچیز می‌بیند. او همچنین به معجزه‌ بودن قدرت عشق اشاره می‌کند که دل‌های مردم را به تسخیر درمی‌آورد. در نهایت، شاعر از درد فراق و آرزوی وصال سخن می‌گوید و معشوق را منجی و مایه حیات خود می‌داند.