شمارهٔ ۵۳۳ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری
که بهم جمع شود عاشقی و مستوری
آمدن نزد تو بختم ننماید یاری
رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری
ترک رویی تو وبی هندوی خال سیهت
زنگی چشم من از گریه شود کافوری
ذره از پرتو خورشید رخ روشن تو
در شب تیره چو استاره نماید نوری
تو ازین دستم اگر گوش بمالی چو رباب
من درین پرده بسی ناله کنم طنبوری
اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل
تو که این حال نبودست ترا معذوری
گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیست
اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری
بنده بیمار فراقست و نه قانون ویست
که بوصل تو شفا خواهد ازین رنجوری
رنج عشقت نکشم بر طمع راحت نفس
پادشازاده ملکم نکنم مزدوری
گر بشفتالوی سیب زنخش یابم دست
هیچ شک نیست که به یابم ازین رنجوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر از حسن رخت میگوید که دلش نمیتواند بدون محبوبش آرام بگیرد. او بیان میکند که در عشق و پنهانکاری نمیتواند تقاضای خاصی داشته باشد و وقتی به یاد معشوقش میافتد، دلش شعلهور میشود. حسن از غم دوری معشوقش میگوید و به زیبایی و نورانی بودن او اشاره میکند. او میخواهد که محبوبش به او توجه کند و از درد جداییاش بگوید، چرا که نداشتن محبوب برایش بسیار دشوار است و فقط در وصال او میتواند از رنجش رهایی یابد. عشقش عمیق و صادقانه است و او حاضر نیست به هیچ چیزی جز وصال محبوبش بیندیشد.