شمارهٔ ۵۳۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار آمد و گویی که باد نوروزی
فشانده مشک بر اطراف باغ پیروزی
کنار جوی چو شد سبز در میان چمن
بیا بگو که چه خواهم من از تو نوروزی
ز وصل شاهد گل گشت ناله بلبل
چو در فراق تو اشعار من بدلسوزی
چه باشد ار تو بدان طلعت جهان افروز
چراغ دولت بیچاره یی برافروزی
بلای عشق تو تا زنده ام نصیب منست
باقتضای اجل منقطع شود روزی
چو هست در حق من اقتضای رای تو بد
مگر که بخت منت می کند بدآموزی
مخواه هیچ به جز عشق سیف فرغانی
که عشق دوست ترا به ز هر چه اندوزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به استقبال بهار و نوروز میرود و زیباییهای طبیعت را توصیف میکند. او در کناری از جوی، به دنبال وصال محبوبش است و از عشق و فراق مینالد. او به این نکته اشاره میکند که عشق محبوبش تا زمانی که زنده است، با او خواهد بود و این عشق را بالای هر چیز دیگری میداند. در نهایت، شاعر تنها چیزی که میخواهد را عشق به محبوبش معرفی میکند و آن را بالاتر از هر دارایی دیگری میداند.