شمارهٔ ۵۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ما غریبیم و شهر ازآن شماست
با چنین رو جهان جهان شماست
پادشاهان چو بنده می گویند
ما رعیت ولایت آن شماست
عهد خسرو ندید از شیرین
شر و شوری که در زمان شماست
باچنین چشم مست عاشق کش
هرکه میرد از کشتگان شماست
گر براتی بجان کنند و بسر
بدهم چون برو نشان شماست
جان عاشق نشانه آن تیر
که زابروی چون کمان شماست
زردی روی زعفرانی من
از رخ همچو ارغوان شماست
ابر گوهرفشان دو چشم منست
پسته پرشکر دهان شماست
آب حیوان یک جهان عاشق
در دو لعل شکرفشان شماست
کم زاصحاب کهف نیست بقدر
هرکه چون سگ بر آستان شماست
غم جان را بخود نمی گیرد
دل که چون لامکان مکان شماست
سیف فرغانی ارچه چیزی نیست
بلبلی بهر گلستان شماست
سخن خود نمی تواند گفت
که دهانش پر از زبان شماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غریبی و عدم تعلق به شهر و زمانهای که در آن زندگی میکند، گلایه میکند. او به عشق و زیبایی میاندیشد و با تشبیهات زیبا، آن را به پادشاهی و سلطنتی نسبت میدهد که تنها در سلطنت معشوق خود احساس وجود میکند. شاعر حس میکند که زندگی و عشق او بواسطهی زیبایی و جذابیت معشوق، معنا پیدا میکند و حتی درد و رنجش نیز در سایهی عشق او به فراموشی سپرده میشود. به طور کلی، شعر بیانگر عشق وارسته و وابستگی عاطفی عمیق به معشوق است که همهی وجوه زندگی شاعر را تحت تأثیر قرار داده است.