نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۲ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در تن زنده یکی مرده بود زندانی

دل که او را نبود با تو تعلق جانی

ما برآنیم که تا آب روان در تن ماست

برنگیریم ز خاک در تو پیشانی

هرچه در وصف تو گویند و کنند اندیشه

آن همه دون حق تست و تو برتر زآنی

بدوسه نان که برین سفره خاک آلودست

نتوان کرد سگ کوی ترا مهمانی

نیکوان جای بگیسوی چو عنبر روبند

چون درآید سر زلف تو بمشک افشانی

تو بلب مرهم رنجوری و در حسرت آن

مرد بیمار فراق تو ز بی درمانی

جان بدادیم و برآنیم که حاصل نشود

دولت وصل تو ای دوست بدین آسانی

بر سر خوان وصالت بتناول نرسد

بخت پیر من درویش ز بی دندانی

گرچه آنکس که خرد مثل ترا نفروشد

گر بملک دو جهانت بخرند ارزانی

ورچه مردم طلبند آنچه ندارند ترا

آن گروهند طلب کار که با ایشانی

من غلام توام و بنده شدند آزادان

هندوی چشم ترا ای مه ترکستانی

هر که جان ترک کند زنده بجانان باشد

چون شود زنده بجانان چه غم از بی جانی

سیف فرغانی چندت بتواضع گوید

کبر یکسو نه اگر شاهد درویشانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و فراق اشاره دارد و نویسنده به زیبایی و مقام معشوقش ابراز ارادت می‌کند. شاعر می‌گوید که در وجود او، عشق و دل‌باختگی به معشوق جریان دارد. او معتقد است هرچه در وصف معشوق گفته شود، به حقیقت او نزدیک نخواهد بود و او برتر از آن است که درک شود. همچنین شاعر از درد جدایی و حسرت ناشی از فراق معشوق سخن می‌گوید و ابراز می‌دارد که هیچ چیزی در این دنیا نمی‌تواند به ارزش و مقام معشوق او نزدیک شود. او خود را بنده و غلام معشوق می‌داند و شورای وجود او را تجربه‌ای شیرین و ارزشمند می‌شمرد. در نهایت، با ذکر نام و زیبایی معشوق، شاعر به تواضع و فروتنی در برابر عشق واقعی تأکید می‌کند.