شمارهٔ ۵۵۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای چون تو نبوده گل در هیچ گلستانی
آن کار چه کارست آن کو تازه کند جانی
گرچه نتوان گفتن می خوردن و خوش خفتن
در زیر درخت گل با چون تو گلستانی
کآنجا ز هوا نبود در طبع تقاضایی
وآنجا ز حیا نبود بر بوسه نگهبانی
عاشق ز لب جانان خمری چو عسل نوشد
زاهد بترش رویی با سرکه خورد نانی
یک روز مرا گفتی کامت بدهم یک شب
سیراب کجا گردد این تشنه ببارانی
صاحب هوسان هریک نسبت بکسی دارند
چون من مگسی دارد چون تو شکرستانی
در خانه نشین ورنی بر روی فگن برقع
کآشفته شود ناگه شهر از چو تو سلطانی
با دشمن بذ گویم شد دوست رقیب تو
بهر تو روا دارم زاغی بزمستانی
گر سیف سر خود را اندر قدمت مالد
پای ملخی بخشد موری بسلیمانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و بینظیری محبوبی سخن میگوید که مانند او در هیچ گلستانی یافت نمیشود. شاعر از احساسات عاشقانهاش صحبت کرده و میگوید که اگرچه نمیتوان به صراحت از لذتهای عاشقانه گفت، اما بودن با محبوبش در زیر درخت گل، او را به گلستانی شاداب میکند. او به تضاد میان عاشق و زاهد اشاره کرده و میگوید که عاشق از لب محبوبش شیرینی مینوشد، در حالی که زاهد تنها با طعم تلخ و ناچیز زندگی روزگار میگذراند. در ادامه، شاعر به وابستگی عاطفی خود به محبوبش اشاره میکند و تأکید میکند که او تنها کسی است که میتواند دل او را سیراب کند. در نهایت، شاعر به تضاد قدرت و زیبایی اشاره میکند و میگوید که اگر محبوب بخواهد، میتواند شهری را به هم بریزد و آن را تحت تأثیر خود قرار دهد.