شمارهٔ ۵۶۳ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به حال خود چو نظر کردم از تو میپرسم
که هیچ باشد ازین صعبتر بلایی؟ نی
گریز از تو و جز تو گریزگاهی نیست
شکایت از تو و غیر از تو پادشایی نی
غم تراست مسلم ز حاکمان امروز
که خون بریزد و اندر میان بهایی نی
از آستان جلالت بپرس تا هرگز
ز دست حلقه برین در چو من گدایی؟ نی
به جان رسید کنون کار سیف فرغانی
سقیم در خطر و درد را دوایی نی
مرا به نزد تو بهر نشست جایی نی
مرا ز دست تو بهر گریز پایی نی
ز بهر جستن تو تا دلم ز جا برخاست
ببین که با سر کویت نشست جایی نی
منم ز خویشان بیگانه بهر تو (و) مرا
بجز سگ تو درین کوی آشنایی نی
چو گل بخوبی صد برگ گشتهای و مرا
چو عندلیب به هنگام دی نوایی نی
جهان پر از گل و لاله شده ولی بیتو
مرا چو آب به ایام گل صفایی نی
چو ذره بیتو وجودم تنست و جانی نی
چو آفتاب همه رویی و قفایی نی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حال خود مینگرد و از بلایای عشق میگوید. او از گریز و شکایت از معشوقهاش ناتوان است و میداند که غم او در دنیای امروز و بین حاکمان جاری است. شاعر به ستایش زیبایی و جلال معشوق پرداخته و احساس میکند که در کنار او نه مکانی دارد و نه راه فراری. او خود را در قبال معشوق، بیگانهای میبیند که تنها در کوی او، به سگ او هم نمیرسد. در پایان، شاعر عمیقاً احساس تنهایی و بیقیدی میکند و وجود خود را بدون معشوق، بیارزش توصیف میکند. خلاصی از عشق را ناممکن میداند و به زیباییها و رنگارنگیهای جهان در غیاب معشوق اشاره میکند.