شمارهٔ ۵۷۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل در غم چون تو بی وفایی
در بستم و می کشم جفایی
عمرت خوانم ازآنکه با کس
چون عمر نمی کنی وفایی
هرروز بهر کسیت میلی
هر لحظه بدیگریت رایی
گر نیست دل تو راست باما
می زن بدروغ مرحبایی
گم گشت و نشان همی نیابم
مسکین دل خویش را بجایی
در کوی خود ار ببینی اورا
از ما برسان بدو دعایی
دردل غم غیر تست ای دوست
در خانه کعبه بوریایی
ای مرهم انده تو کرده
درد دل ریش را دوایی
وی مصقله غم تو داده
آیینه روح را صفایی
گر سود کند زیان ندارد
در کوی تو گه گهی گدایی
سیف از غم عشق تو سپر کرد
گر تیغ برو کشد قضایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و ناوفایی عشق است. شاعر از دردهای دل خود میگوید و احساس میکند که عشقش بیوفاست و هر روز به کسی دیگر تمایل دارد. او حسرت میخورد که دلش گم شده و نمیتواند نشان آن را پیدا کند. در این غم، شاعر به دوستی که در کعبه است اشاره میکند و از او میخواهد که دعایی به قلب گمشدهاش برساند. در نهایت، شاعر از غم عشق و تأثیر آن بر روح و زندگیاش میگوید و تأکید دارد که اگرچه غم عشق دردناک است، اما هیچ چیز نمیتواند مانع او از ادامه این مسیر شود.