شمارهٔ ۶۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست
وآن کو نه مدحت تو کند در ضلالتست
قومی بکار دنیی وقومی بآخرت
مشغولیی که با تو نباشد بطالتست
نظمی که می کنیم وبآخر نمی رسد
از داستان عشق تو اول مقالتست
از حال ما خبر ز مجانین عشق پرس
هشیار را خبر نبود کین چه حالتست
گفتم بدل که تحفه جانان مکن زجان
گو را بکار ناید ومارا خجالتست
ابرام نامه گرچه ازآن در بریده ام
آهم رسول صادق وشعرم رسالتست
ای عالم ار تو وعده بجنت کنی خطاست
مشتاق دوست را که ز حورش ملالتست
آنکو بعلم وعقل خود از دوست باز ماند
عقلش جنون شناس که علمش جهالتست
وقتست سیف را که نگوید دگر سخن
ذکرت بدل کند که زبان را کلالتست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و وابستگی به معشوق میپردازد و به نقد عمومی میپردازد که هر کس که در خدمت عشق نباشد در ویرانی و بیفایدهگی به سر میبرد. شاعر به تفاوت مشغلههای دنیایی و آخرتی اشاره میکند و میگوید که هر کسی که به عشق تو مشغول نباشد وقتش هدر رفته است. او به ناتوانی انسانها در درک حالات عاشقان اشاره میکند و میگوید که علم و عقل اگر از عشق جدا باشند، موجب جهالت میشود. در نهایت، او بر این باور است که هنگام عشق، دیگر نباید سخن گفت، زیرا این عشق است که روح را زنده میکند.