شمارهٔ ۶۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گرمرا زلفت اوفتد در دست
نکنم کوته ازتو دیگر دست
گرچه من هم نمی رسم شادم
که بزلفت نمی رسد هر دست
خاک پای تو گوهریست عزیز
کی رسد بنده را بگوهر دست
تا زلعلت شکر بدست آریم
چون مگس می زنیم برسر دست
هرکرا بر لب تو دست بود
کی بیالاید او بشکر دست
اهل دل را نداد در همه عمر
دلستانی زتو نکوتر دست
برسرت جان فشان کنم کامروز
نیست چیزی دگر مرا بر دست
عذر خود گفت سیف فرغانی
که فقیرم، نمی دهد زر دست
در دلم هست مهر تو چه شود
اگرت شعر من بود در دست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و دلباختگی عمیق شاعر به محبوبش است. او از زیباییهای زلف محبوب صحبت میکند و بیان میکند که حتی اگر نتواند به محبوب دست یابد، همچنان عاشق اوست و حاضر است جانش را فدای او کند. شاعر به ارزش و اهمیت محبوب در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که عشق او گرانبها و بینظیر است. در نهایت، شاعر از فقر مالیاش میگوید و میافزاید که تنها مهر محبوبش در دلش باقی مانده است.