شمارهٔ ۷۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم بسلسله زلف یار در بندست
اگر قبول کنی حال من ترا پندست
زبند مهرش چون پای دل شود آزاد
مرا که باسر زلفش هزار پیوندست
بسان لیلی بگشایی وببندی زلف
ترا خبر نه (که) مجنونی اندرین بندست
برآوری زمن تلخ کام هر دم شور
ازآنکه پسته شیرین تو شکر خندست
ازآرزوی رخ تو اگر بباغ روم
کدام لاله برخساره تو مانندست
زکات خوبی خود را دمی بباغ خرام
که گل بدیدن روی تو آرزومندست
زعاشقان تو امروزدر زمانه منم
کسی که او بسلامی زدوست خرسندست
کسی که او اثر صبح روز وصل ندید
شب فراق چه داند که تا سحر چندست
جواب سعدی گفتم بالتماس کسی
که او هزار چو من بنده را خداوندست
دل مرا که شد ازدست درهمه حالی
بخاک پای و سر کوی دوست سوگندست
چو عندلیب همی نال سیف فرغانی
ازآنکه گل را ایام حسن یکچندست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به عشق و دلتنگی شاعر از محبوبش میپردازد. او به زلف معشوق اشاره میکند و بیان میکند که این زلفها او را به بند کشیدهاند. شاعر آرزو دارد که معشوقش روزی زلفهایش را باز کند و او را از این بند آزاد سازد. همچنین، او از تاثیرات محبت معشوق بر دلش میگوید و از تلخی فراق و آرزوی دیدار او ابراز تاسف میکند. شاعر خود را از عاشقان میداند و در انتها به بیخبری از حال معشوق اشاره میکند و میگوید که عشقش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. در نهایت، او پایبند به عشق و دردی است که بر دلش دارد.