نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست

چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست

ای گلستان وفا خار جفا لازم تست

از پی خار گلستان نتوان داد ز دست

همچو تو دوست مرا دست بدشواری داد

چون بدست آمدی آسان نتوان داد ز دست

گرچه آن زلف پریشانی دلراست سبب

آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

دی یکی گفت برو ترک غم عشق بگو

بچنان وسوسه ایمان نتوان داد ز دست

خاک کوی تو بملک دو جهان نفروشم

گوهر قیمتی ارزان نتوان داد ز دست

جای موری که مرا دست دهد بر در تو

بهمه ملک سلیمان نتوان داد ز دست

محنتت را که گدایانش چو نعمت بخورند

بهمه دولت سلطان نتوان داد ز دست

سیف فرغانی اگر چند توانگر باشی

بر درش جای گدایان نتوان داد ز دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وفاداری است. شاعر با بیان اینکه جان را برای معشوق نمی‌توان فدای کسی کرد، به ارزش عشق و تعلق خاطر اشاره می‌کند. او با استعاره‌های زیبا از گل و خار، نشان می‌دهد که هر زیبایی هزینه‌ای دارد و محبت واقعی با دیگران قابل معاوضه نیست. همچنین تأکید می‌کند که حتی اگر کسی در زندگی‌اش به راحتی به دست آید، ارزش او کمتر نخواهد بود. شاعر عشق خود را به محبوبش بهایی غیرقابل قیاس می‌داند و هیچ چیزی را به پای آن نمی‌سازد، حتی ثروت و قدرت. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که محبت واقعی را نمی‌توان به راحتی رها کرد و همیشه در دل خود نگه می‌دارد.