شمارهٔ ۸۳ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که لعل لب تو آبخور جان منست
تو اگر آن منی هر دو جهان آن منست
آب دریا ننشاند پس ازین شعله او
گر بآتش رسد این سوز که در جان منست
به تمنای وصال تو بسی سودا پخت
طمع خام که اندر دل بریان منست
خود (تو) یک روز نگفتی که بدو مرهم وصل
بفرستم، که دلش خسته هجران منست
دارم امید که منسوخ نگردد به فراق
آیت رحمت وصل تو که در شان منست
تا به وصلت نشوم جمع نگویم با کس
آنچه در فرقت تو حال پریشان منست
درد هجران تو بیماری مرگست مرا
روی بنمای که دیدار تو درمان منست
رخ چون لاله مپوش از من مسکین که منم
عندلیب تو و روی تو گلستان منست
یوسف من چو ز من دور بوَد چون یعقوب
مُلک اگر مصر بوَد کلبه احزان منست
ور مرا زلف چو چوگان تو در چنگ آید
سربهسر گوی زمین عرصه میدان منست
آدمی کو ز غم عشق مرا منع کند
گر فرشته است درین وسوسه شیطان منست
گر دهی تاج و گر تیغ زنی بر گردن
سر، سرِ تست که در قید گریبان منست
سیف فرغانی در عشق چنین ماه تمام
به کمال ار نرسم غایت نقصان منست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمیقترین درد و شوق عاشقانهای است که شاعر نسبت به معشوقش دارد. شاعر با اشاره به اینکه لبان معشوقش جان او را سیراب میکند، به شدت yearning برای وصال او را توصیف میکند. او بیان میکند که آتش عشق در دلش شعلهور است و هیچ چیزی نمیتواند این سوز را خاموش کند. شاعر از درد جدایی و دوری مینالد و خواهان ملاقات و دیدار معشوق است، زیرا آن را تنها درمان درد و غمش میداند. همچنین او با استفاده از تمثیلها و تشبیههای زیبا، نشان میدهد که وجود معشوق برای او مانند گلستانی است که مملو از زیبایی و زندگی است و دوری از او برایش به مثابه زندانی است پر از غم و اندوه. در نهایت، شاعر ناامیدی از رسیدن به کمال عشق را بیان میکند و عشق را به عنوان امر و حالتی انسانی و الهی توصیف میکند.