شمارهٔ ۸۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی که از غم عشقش دلم پر ازخونست
شبی نگفت که بیمار عشق من چونست
زدست نشتر غمهای او که نوشش باد
دل شکسته من همچو رگ پر از خونست
اگر چه دل بغمش داده ام چو می نگرم
درین معامله بی جان غم تو مغبونست
نه دلستان چوتو باشد هرآنکه نیکوروست
نه مستی آرد چون می هرآنچه میگونست
کسی که هر دو جهان ملک اوست گر راضی است
دلش بدون تو ای دوست همتش دونست
بلطف از همه خوبان زیادی که ترا
جمال معنی از حسن صورت افزونست
بعهد حسن تو تنها نه من شدم مفتون
که برجمال تو امروز فتنه مفتونست
عجب مشاهده روی تو چگونه بود
که دیدن سگ کویت بفال میمونست
بنوبت تو که لیلی وقتی آن عاقل
که برجمال تو واله نگشت مجنونست
بهر که او غم من می خوردهمی گویم
اگر ترا دل صافی وطبع موزونست
رقیب تو وترا من بشعر رام کنم
که رام کردن دیو وپری بافسونست
چو برکنار فتاد ازتو سیف فرغانی
ازآب دیده (خود) در میان جیحونست
ازو بپرس که دست از دلم نمی دارد
زمن مپرس که در دست او دلت چونست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و درد عشق خود اشاره میکند و میگوید که دلش از عشق معشوق پر از خون و زخم است. او به زیبایی معشوق خود و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره میکند و میگوید برای او هیچ چیز از عشق و زیبایی اش اهمیت ندارد. شاعر احساس میکند که در این عشق، مغبون شده و دلش در این معامله بیجان است. همچنین به قدرت معشوق اشاره میکند که گرچه هر دو جهان به او تعلق دارد، اما بدون معشوق، او خود را کوچک و بیارزش میبیند. در نهایت، شاعر از کسانی که غم او را درک میکنند میخواهد که بدانند عشق به معشوق چگونه دل او را در چنگال خود گرفته است.