نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸ - حکایت شیخ محمود شبستری

شیخ محمود شبستری / کنز الحقایق / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چنین گویند مردی بود قصاب

بخیلی کز بخیلی بود در تاب

زکوه سیم و زر هرگز ندادی

وگر دادی بسی منت نهادی

جگربندی نهاده بود در پیش

خریداریش آمد سخت درویش

سوالش کرد آن درویش در بند

که چند می‌فروشی این جگربند

بدو گفتا که ای درویش بیمار

زکاتم گشت واجب چار دینار

بخر از من بدین مقدار این را

زکاتم این بود بردار این را

چو درمانده بد آن درویش حیران

بدان مایه زکات از وی خرید آن

گرفت و روی خود سوی هوا کرد

بر آن قصاب بسیاری دعا کرد

ولی زان پس بگفت ار بیع آن‌ست

خداوندا تو می‌دانی گران‌ست

زکوتی باشد کانچنان به تزویر

جزای آن چه باشد ویل و زنجیر

زکوتی کانچنان باشد تمامت

چه سنجد آن به میزان قیامت

برو جان پدر تزویر بگذار

مکش همچون خران بی‌فایده بار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان مردی قصاب مرور می‌شود که به شدت بخیل است و از دادن صدقه و زکات خودداری می‌کند. او به درویشی که نیازمند است، جگربندی می‌فروشد و به او می‌گوید که این مبلغ زکات اوست. درویش، به دلیل نیازش، از قصاب خرید می‌کند و برای او دعا می‌کند. ولی سپس در دل خود به زشتی عمل قصاب پی می‌برد و می‌گوید که این نوع زکات و فروش با تزویر چه عاقبتی خواهد داشت. او از این بی‌فایده بودن زندگی به دلیل بخیلی و خودخواهی قصاب انتقاد می‌کند. این داستان به نوعی هشدار به افرادی است که به خاطر پول و مال، انسانیت را فراموش می‌کنند.