نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - حکایت شیخ محمود شبستری

شیخ محمود شبستری / فصل اول / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بر جُنَید ابلهی گرفت این دَقْ

که چه داری دلیل هستی حق

پیر دم زد ز عالم ارواح

گفت: اغنی الصّباح عن مصباح

صبح را نیست حاجتی به چراغ

نور خود دارد از چراغ فراغ

همه عالم فروغ نور خور است

چه مجال چراغ مختصر است

مهر در تافت از در و دیوار

ذرّه را با فروغ شمع چه کار

ذرّه بود آنکه از خطاب الست

به جواب «بلی» میان در بست

ذرّه از نور مهر تابان است

هم بدو سوی او شتابان است

رشتۀ مهر تا که بر جان بست

یک زمان از طلب فرو ننشست

در هوا چون فلک از آن اِستاد

که هوا را به زیر پا بنهاد

چون در این کوی پای سر کرد او

دست با مهر در کمر کرد او

تا در این حالت پسندیده

شد سراپای او همه دیده

تن او روی و روی او دیده​ ست

بودنی بوده، دیدنی دیده ​ست

او به مطلوب خویشتن برسید

کوری آنکه می​نیارد دید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره جنید ابلهی است که به موضوع وجود و هستی حق می‌اندیشد. در اینجا، پیر و روحانی به او می‌گوید که صبح به چراغ احتیاج ندارد، چون نور خود را دارد. تمامی جهان از نور خورشید بهره‌مند است و نیازی به چراغ‌های کوچک ندارد. ذره‌ای که به حقیقت معرفت می‌رسد، در مقابل نور مهر قرار می‌گیرد و به سوی آن شتابان می‌دود. جنید در جستجوی حقیقت و معرفت، با مهر در قلب خود متصل می‌شود و در نهایت به اهداف خود می‌رسد. در پایان، او برتر از آنانی است که نمی‌توانند حقیقت را ببینند.