نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - حکایت شیخ محمود شبستری

شیخ محمود شبستری / فصل اول / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هدهدی را مگر ز طالع شوم

گذر افتاد بر خرابۀ بوم

از سلیمان شنیده بود وعید

آخر افتاد در عذاب شدید

هیچ بومان به شب نمی​خفتند

هر زمانیش برمی​آشفتند

چون نسیم سحرگهی بدمید

زان خراب آشیانه بر پرید

گلّۀ بوم در پیش کردند

تا گرفتند و سختش آزردند

که تو در روشنی شب خفتی

روز تاریک برمی​آشفتی

گفت هدهد که این بود برعکس

روشنی کی بود مگر در عکس

همه چیزی به نور خور پیداست

ظلمت از ضعف نور چشم شماست

دیده ​ای کان ضعیف نور بود

همچو شب پرّه روز کور بود

لیک چشم مرا بود آن تاب

که کند تاب مهر عالم تاب

من که بینم جمال مهر عیان

حاجتی نبودم به هیچ بیان

جمله بومان به هم برآشفتند

هر یکی هرزه​ ای همی گفتند

هدهد تیزبین از آن درماند

«اقتلونی» به ذوق دل برخواند

ذوق من گفت در وفات من است

مردن من همه حیات من است

خانۀ تن اگر خراب شود

ذرّۀ جان در آفتاب شود

نور کز شش جهت بیفزاید

ظلمت ذرّه هیچ ننماید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، هدهد به خرابه‌ای از بوم می‌رسد و از عذاب شدیدی که بر او رفته مطلع می‌شود. او به بوم‌ها می‌گوید که دلیل خستگی و ترس آنها، کم‌نور بودن دیدشان است و خود او می‌تواند جمال خورشید را ببیند. هدهد با بیان اینکه نور واقعی را می‌بیند و نیازی به توضیح ندارد، به بوم‌ها می‌فهماند که نور و روشنی از درک آنها پنهان است و این ناشی از ضعف بینایی آن‌هاست. در پایان به نوعی می‌گوید که مرگ او در واقع حیاتش است و اگر جسمش خراب شود، جانش در نور باقی خواهد ماند.