بخش ۱۲ - حکایت شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری / فصل سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خانۀ زال داشت یک روزن
تنگ مانند منفذ سوزن
تابش خور چو رشتۀ باریک
اندر آمد به خانۀ تاریک
زال مسکین چو آن شعاع بدید
رشته پنداشت پیش باز دوید
تا کند ریسمان به کلافه
رای درآفه چیست جز یافه
چونکه با روزن او برابر شد
مدرک قرص چشمۀ خور شد
بانگ برداشت تا غریوی خاست
کافتاب اندرون خانۀماست
عارفی گفتش ای بعیدالذّات
تو کجائی و او کجا هیهات
کی درآید همیبهکنج چنین
قرص چندین هزار مثل زمین
کلخن ملک و گلشن ملکوت
کنج ناسوت و هودج لاهوت؟!
چرخ سان گرد خویش میگردی
زان سررشته را تو گم کردی
سر این رشته را چو باز کنی
کار بر خویشتن دراز کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زال، شخصیت افسانهای، است که از یک روزن در خانۀ خود به تابش خورشید نگاه میکند. او تصور میکند که شعاع نور را به عنوان ریسمانی میبیند و میخواهد آن را به کلافی تبدیل کند. در ادامه، او متوجه میشود که نور خورشید نمیتواند به سادگی به فضای تاریک او وارد شود و سوالات عمیقی درباره وجود و مفهوم عالم مطرح میشود. عارفی به او میگوید که نمیتواند به سادگی با این جهان درگیر شود و باید درک عمیقتری از واقعیت داشته باشد. در نهایت، این شعر بر چرخش جهان و پیچیدگیهای آن تاکید دارد و زال را به تفکر درباره سرراستگی و گمراهی در پیگیری حقیقت دعوت میکند.