غزل شمارهٔ ۱۰۷۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در خرابات عشق سرمستم
از ازل بود تا ابد هستم
این سعادت نگر که دستم داد
کمری بر میان او بستم
بر لبم لب نهاد بوسه زدم
جان به جانان به ذوق پیوستم
بر در میفروش رندانه
با حریفان خویش بنشستم
چشم سرمست او چو می نگرم
زان نظر همچو چشم او مستم
عقل مخمور دردسر می داد
شکر گویم که رفت و وارستم
نعمت الله رسید مستانه
ساغر می نهاد بر دستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و خوشیهای آن سخن میگوید. او به حالتی سرمست و مسحور عشق اشاره میکند که همیشگی بوده و تا ابد ادامه خواهد داشت. شاعر احساس شادمانی میکند که عشق به او لطف کرده و مشعوف شده است. از جمله نشانههای این شادمانی، بوسهای که بر لبان معشوقی نهاده و نشستن با دوستان در میخانه است. او به زیبایی و شیطنت چشم معشوقش اشاره میکند و میگوید که از این نگاه مست شده است. همچنین، عقلش را که به او زحمت میدهد، کنار گذاشته و از نعمتهای عشق و شراب لذت میبرد.