غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سخنی خوش به ذوق می گویم
یاری از اهل ذوق می جویم
بزم عشق است و خرقهٔ سالوس
عاشقانه مدام می شویم
عشق و معشوق و عاشق خویشم
لاجرم غیر خود نمی پویم
من و او و تو چون یگانه شدیم
تو منی ای عزیز من اویم
آفتابی در آینه بنمود
روشن از نور روی مه رویم
روح قدسی خموش خواهد بود
در مقامی که من سخن گویم
یک زمان سیدم دمی بنده
گاه سلطان و گاه انجویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عاشقانه و ارتباط عمیق خود با عشق و معشوق را بیان میکند. او به زیبایی عشق و جداییناپذیری عاشق و معشوق را توصیف میکند و نشان میدهد که عشق باعث نزدیکی و یکی شدن آنها میشود. شاعر همچنین به روح قدسی اشاره میکند که در لحظهای خاص در کنار او حضور ندارد و به نقش خود در عشق و عبادت میپردازد. در نهایت، او به تنوع نقشهایی که در این بزم عشق ایفا میکند، اشاره دارد؛ هم بنده و هم سلطان. این شعر تأکید بر زیبایی و عمق احساسات عاشقانه و پیوندهای معنوی دارد.