نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دُرد دردش به ذوق می نوشم

خلعت از جود عشق می پوشم

غم عشقش خریده ام به جهان

به همه کائنات نفروشم

تاج عشق ویست بر سرمن

حلقهٔ بندگیش در گوشم

آتشی هست در دلم که مدام

همچو خم شراب می جوشم

مستم و چون سبوی میخواران

عاشقان می کشند بر دوشم

عاشقانه به باده نوشیدن

تا که جان در تن است می کوشم

نعمت الله یادگار من است

نکند هیچکس فراموشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و عشق سخن می‌گوید. او با وجود دردهای ناشی از عشق، از آن لذت می‌برد و لباس عشق را بر تن می‌کند. غم عشق را ارزشمند و گران‌بها می‌داند و نمی‌تواند آن را به هیچ چیز دیگری بفروشد. عشق را بر سر به‌عنوان تاج و بندگی را به‌عنوان حلقه‌ای در گوشش می‌بیند. آتش عشق در دلش می‌سوزد و او را مانند شرابی سرمست می‌کند. شاعر عاشقانه به نوشیدن باده ادامه می‌دهد و بر این باور است که یاد عشقش باید همواره در یاد بماند.