غزل شمارهٔ ۱۰۹۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که عاشق دیدار یار خود باشم
منم که والهٔ زلف نگار خود باشم
منم که سیدم و بندهٔ خداوندم
منم که دانه و دام شکار خود باشم
منم چو پرده و جانم امیر پرده نشین
منم که میر خود و پرده دار خود باشم
به هر کنار که باشم از این میان به یقین
چو نیک بنگرم اندر کنار خود باشم
به گرد کوه و بیابان دگر نخواهم گشت
به کنج دل روم و یار غار خود باشم
چرا جفا کشم از هر کسی درین غربت
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
به غیر عشق مرا نیست کاری و باری
از آن مدام پی کار و بار خود باشم
از آنکه عاشق و معشوق نعمةاللهم
به گرد کار خود و کردگار خود باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و وابستگی خود به معشوق صحبت میکند. او خود را عاشق یار و بنده خداوند میداند و احساس میکند که در همه حال به معشوق وابسته است. شاعر به تصویر پرده و پردهنشین اشاره میکند و نشان میدهد که در هر کجا که باشد، در دل خود به یارِ خود فکر میکند. او از گشت و گذار در دنیا پرهیز میکند و ترجیح میدهد که در کنار معشوق بماند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق برای او مهمترین چیز است و تنها به عشق و کار خود توجه دارد.