غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق مستم به کوی می فروشان می روم
ساقی رندم به سوی باده نوشان می روم
کوزهٔ می دارم و رندانه می گردم روان
عقل را بگذاشتم نزدیک مستان می روم
نقطه در دایره بنمود خوش دوری تمام
من که پرگار ویم بر گرد گردان می روم
سایهٔ نور خدایم می روم از جا به جا
یا چو خورشیدی که در عالم بدینسان می روم
گر نباشد صومعه ، میخانه خود جای منست
پادشاهم هر کجا خواهم چو سلطان می روم
نالهٔ زارم شنو کاین نالهٔ درد دل است
درد دل بردم بسی این دم به درمان می روم
گوئیا من جامم و در دور می گردم به عشق
لب نداده بر لب دلدار بوسان می روم
الصلا ای عاشقان با من که همره می شود
بلبل مستم روان سوی گلستان می روم
جام می شادی جان نعمت الله می خورم
با حریفان خوش روان در خلوت جان می روم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و شور است. شاعر، در راه میخانه و میفروشی، عقل را کنار گذاشته و به دنبال باده و لذت میگردد. او خود را همچون خورشیدی میبیند که در عالم میتابد و هیچ محدودیتی برای او وجود ندارد. در این شعر، میخانه به عنوان مکانی برای رهایی و شادی معرفی شده و شاعر به همراه دوستانش به سوی خوشی و گلابیای دلپذیر میرود. او نالههای دلش را بیان میکند و در جستجوی وصال معشوق است. همچنین، این شعر نشاندهنده روحیه آزاد و رندانه شاعر است که در پی زیباییها و لذتهای زندگی میباشد.