غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم
خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم
با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما
عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم
ما رهروان کوی خرابات وحدتیم
رندانه گرد هر در میخانه گشته ایم
آدم بهشت هشت بهشت از برای دوست
ما از برای دوست دو عالم بهشته ایم
این حرف خوب صورت و آن نقش پرنگار
بر لوح کاینات به ذوقش نوشته ایم
تخم محبتی که بود میوه اش لقا
در جویبار دیدهٔ ما جو که کشته ایم
ما بنده ایم سید خود را به جان و دل
سلطان انس و جن و امیر و فرشته ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و وحدت میپردازد و شاعر از تجربه عمیق خود در این زمینه سخن میگوید. او بیان میکند که عشق را در وجود خود نوشته و عملی کرده است، و از جدایی میان وجود و عدم فراتر رفته است. شاعر خود را از پیروان راه عشق میداند و میگوید که برای دوست خود، دو جهان را زیبا کرده است. او همچنین به زیباییهای عشق و محبت اشاره میکند و خود را بنده و خدمتگزار معشوقش میشناسد. در کل، این شعر بیانگر احساسات عمیق و وصال با معشوق و رهایی از محدودیتهای دنیوی است.