غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در نظر نقش خیال تو نگارم دایم
غیر از این کار دگر کار ندارم دایم
از ازل تا به ابد عشق تو در جان من است
روز و شب سرخوشم و عاشق زارم دایم
جان فدا کردم و سر در قدمت می بازم
به سر تو که ز دستت نگذارم دایم
همدم جامم و با ساقی سرمست حریف
کس نداند که من اینجا به چه کارم دایم
بر سر کوی تو ثابت قدمم تا باشم
لاجرم عمر گرامی به سر آرم دایم
گر پریشان بود این گفتهٔ من می شاید
زانکه سودا زدهٔ زلف نگارم دایم
در خرابات مغان سید سرمستانم
فارغ از عالم و ایمن ز خمارم دایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و پایدار شاعر به معشوقش است. شاعر در وصف احساسات خود میگوید که تمام زندگیاش به خاطر عشق معشوقش معنا پیدا میکند و هیچ کار دیگری در نظر ندارد. او عاشق و شاداب است و جانش را برای معشوق فدای میکند. شاعر در مسیر عشقش ثابت قدم است و با وجود تمام دشواریها، نمیتواند از عشق خود دست بکشد. او در حالتی سرمستی و شادی قرار دارد و از عالم و دغدغههایش فارغ است. به طور کلی، این شعر نماد عشق و وفاداری بیپایان است.