غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا ای راحت جانم که جان من فدای تو
سر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
دلم خلوتسرای تست غیری در نمی گنجد
به جان تو که جان من ندارد کس به جای تو
ز خورشید جمال تو جهانی نور می یابد
تو سلطانی به حسن امروز و مه رویان گدای تو
ندارم دستت از دامن اگر سر می رود در سر
کشم بار همه عالم برای که برای تو
به عشقت گر شوم کشته حیات جاودان دارم
چه خوش باشد فنای من اگر یابم بقای تو
خیالت نقش می بندم به هر صورت که بنماید
توئی نور دو چشم من که می بینم لقای تو
محب نعمةاللهم کزو بوی تو می آید
ازآن دارم هوای او که او دارد هوای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و ارادت عمیق خود به معشوقش میپردازد. او جان خود را فدای معشوق کرده و به زیبایی و نورانیت او اشاره میکند. دلش تنها برای معشوق است و هیچ چیز دیگری در آن جا نمیشود. شاعر بر این باور است که اگر برای عشق او جان بدهد، به زندگی جاودان دست خواهد یافت. او به زیباییهای معشوقش و تأثیرات مثبتی که بر زندگیاش دارد، اشاره میکند و به عشقش به او افتخار میکند. در نهایت، شاعر تمام وجودش را وقف عشق خود کرده و آن را بزرگترین نعمت میداند.