غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به کی در خواب باشی یک زمان بیدار شو
کار بیکاران مکن رندانه خوش در کارشو
عشق او داری چو مردان از سر جان درگذر
وصل او از او بجو و ز غیر او بیزار شو
همچو منصور فنا گر بایدت دار بقا
بر سر دار فنا پائی بنه سردار شو
گر همی خواهی محیطی بر تو گردد آشکار
گرد نقطه دائما سرگشته چون پرگار شو
ما درین دریای بی پایان خوشی افتاده ایم
ذوق ما داری در آ در بحر و با ما یار شو
گر نظر از چشم او داری چو او عیار باش
کار عیاری خوش است ای یار ما عیار شو
نعمت الله رند سرمست است و با ساقی حریف
خوش بیا در بزم او از عمر برخوردار شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی است به بیداری و آگاهی. شاعر از فرد میخواهد که از خواب غفلت بیدار شود و به عشق واقعی روی آورد. او تأکید میکند که باید از غیر معشوق بیزار و در پی وصال او باشد. همچنین اشاره به ضرورت فنا در عشق و قرار گرفتن در مسیر بقا دارد. در این بین، شاعر به خوشی در جمع دوستان و لذتبردن از زندگی اشاره میکند و از شنونده میخواهد که عیار و باهوش باشد و در بزم عشق خوش بگذراند. به طور کلی، شعر دعوت به زیستن با آگاهی و عشق ورزیدن است.