غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آه دلسوز عاشقان بشنو
نالهٔ جان بیدلان بشنو
سخنی خوش به ذوق می گویم
از سر ذوق یک زمان بشنو
سرّ ساقی و حال میخانه
با تو گویم یکان یکان بشنو
ذوق آب حیات اگر داری
نوش کن جام می روان بشنو
باز گلبانگ بلبل سرمست
از گلستان برآمد آن بشنو
مکن از عاشقان کنار ای دل
هست رازی درین میان بشنو
نعمت الله را غنیمت دان
با تو گفتم ز جان به جان بشنو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی عشق و دلدادگی را توصیف میکند و از شنیدن نالههای دل عاشقان و لحظات شیرین عاشقانه صحبت میکند. او میخواهد پیامی شیرین ارائه دهد و توصیه میکند که از حال و هوای میخانه و ساقی آگاه باشیم. شاعر اشاره میکند که اگر عطش حقیقت و زندگی را داریم، باید از این لذتها بهره ببریم و از گلبانگ بلبل سرمست نیز لذت ببریم. او به دلها توصیه میکند که از عاشقان فاصله نگیرند و در این راز عمیق عشق شریک شوند. در پایان، شاعر ارزش نعمت و حیات را گوشزد میکند و از شنیدن و درک عمیق این تجربیات صحبت میکند.