نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان ده

بیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده

به میخواران مده می را که قدر می نمی دانند

چو خیری می کنی ساقی بیاور می به مستان ده

بیا ای صوفی صافی و دُرد درد دل درکش

چه می لرزی به جان آخر بیا جان را به جانان ده

اگر فرمان رسد از شه که سر در پای او انداز

تو پا انداز کن سر را به شکرانه روان جان ده

چه خوش گنجیست عشق او که در عالم نمی گنجد

چنین گنج ار کسی جوید نشانش کنج ویران ده

نشان رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید

کرم فرما ز لطف خود نشان او به یاران ده

اگر جمعیتی خواهی در آ در مجمع سید

و گر دل می دهی باری بدان زلف پریشان ده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد که جام می را به مستان بدهد و آب حیات را به دست می‌پرستان برساند. او می‌گوید که به میخواران که قدر شراب را نمی‌دانند، نباید می داد. همچنین از صوفی می‌خواهد که درد دل را درک کند و به خداوند جان را تقدیم کند. شاعر به زیبایی عشق الهی اشاره می‌کند و آن را گنجی در عالم می‌داند که هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین آن شود. او از ساقی می‌خواهد که نشانه‌های عشق را به مستی که جویای آن است، نشان دهد و در نهایت تاکید می‌کند که اگر جمعیتی می‌خواهد، باید در مجمعی که سید است حاضر شود.