غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ای که می گوئی که هستم از منی
از منی بگذر که این دم با منی
پیش کاید آدمی اندر وجود
معنیش جان بود و در صورت منی
از منی بگذر چو مردان خدا
کز منی پیدا شود مرد و زنی
سروری یابی چو سرداران عشق
گر به پای عاشقان سرافکنی
جان تو چون یوسف و تن پیرهن
یوسف مصری نه این پیراهنی
چون ز هر دل روزنی با حق بود
خاطر موری سزد گر نشکنی
نعمت الله جو که تا یابی مراد
بگذر از دنیا که دونست و دنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بحث درباره خود و تعلقات دنیایی میپردازد. شاعر به مخاطب میگوید که اگر بر روی «من» خود تمرکز کنی، قادر به درک بهترینها نخواهی بود. او دعوت میکند که از خودگذشتگی کنی و اجازه دهی که حقیقت (یا جان) در وجود تو نمایان شود. با این کار، میتوانی به مرتبهای بالاتر، همچون مردان خدا، دست یابی. همچنین، شاعر تأکید میکند که اگر بخواهی به عشق و اوج روحانی برسید، باید از تعلقات دنیا بگذری. در نهایت، او بر اهمیت دستیابی به هدفهای حقیقی و دوری از دنیاگرایی تأکید میکند.