نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تا مرا عین عشق مفهوم است

سر علمم به عشق معلوم است

تا رموز وجود شد مفهوم

هر وجودی که هست مفهومست

خادم خلوت دلم آری

بنگر آن خادمی که مخدومست

شمع روشن ضمیر مجلس ماست

دل پروانه ای که چون موم است

باز سرمست شد دل مخمور

لیکن از خمر غیر معصوم است

قسمتم عشق بود روز ازل

آری خوش قسمتی که مقسومست

چون که شد سید از خودی فانی

نزد عشاق حی قیوم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و مفهوم آن می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق، اصلی‌ترین و والا‌ترین دانش است و تمامی وجودها در این عشق معنا پیدا می‌کنند. او خدمتی را که دلش به آن مشغول است، می‌ستاید و دل خود را به مثابه شمعی روشن در محفل عشق توصیف می‌کند. شاعر به سرمستی و شگفتی‌های دل نیز اشاره می‌کند و عشق را سرنوشت حتمی خود می‌داند. به بیان دیگری، وقتی که فردی از خود بی‌خود می‌شود، در نزد عاشقان به حیات و جاودانگی می‌رسد.