غزل شمارهٔ ۱۵۰۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز سودای جهان بگذر اگر سودای ما داری
هوای خویشتن بگذر اگر ما را هوا داری
مرو دور ای عزیز من بیا نزدیک ما بنشین
چرا بیگانه می گردی نشان آشنا داری
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
از این مجلس گریزانی بگو عزم کجا داری
برو ای عقل سرگردان که من مستم تو مخموری
ندارم راحتی از تو مرا زحمت چرا داری
فدا کن جان اگر خواهی که عمر جاودان یابی
فنا شو از وجود خود اگر عشق بقا داری
ز خلوتخانهٔ دیده خیال غیر بیرون کن
بگو ای نور چشم من به جای او که را داری
سبوی خود چو بشکستی به بحر ما چو پیوستی
بشو غواص این دریا که دُری پربها داری
ندیم بزم سید باش اگر فردوس می جوئی
حریف نعمت الله شو اگر نور خدا داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و خوابهای دنیوی است. شاعر از معشوق میخواهد که از آرزوهای دنیویی بگذرد و به جمع آنها نزدیک شود. او به نوعی از قضاوت و بیتفاوتی نسبت به عشق و دلبستگیها انتقاد میکند و بر لزوم رهایی از خودخواهی و پذیرفتن عشق تأکید دارد. شاعر همچنین به سرمستی و لذتطلبی در میخانه میپردازد و از عقل و تفکر متعارف دوری میجوید. در نهایت، او به عمق عشق و پیوندهای معنوی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به جستجوی نور و حیات ابدی بپردازد.