نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یار با ما نمی کنی یاری

جورها می کنی به سر باری

به غم ما اگر تو دلشادی

بعد از این کار ما و غمخواری

بر سر خاک هر شبی تا روز

منم و آب چشم بیداری

دل به آزار پرده باز آر

که نه اینست شرط دلداری

رحمتی کن دگر میازارم

تا کی آزاریم بدین زاری

دل و دین ، چشم و زلف تو بردند

این به عیاری آن به طراری

دل سید که برده ای جانا

زینهارش نکو نگه داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از یاری و محبت معشوق ناامید است و به او اعتراضی می‌کند که به جای کمک، فقط بر او بار غم می‌افزاید. شاعر از معشوق می‌خواهد که به عواطفش توجه کند و بیشتر او را نرنجاند، زیرا او در فراق و دوری از او در رنج و عذاب است. دلش به شدت به معشوق وابسته شده و از او می‌خواهد که با رحمت خود، دوباره دلش را التیام بخشد و او را از این آزارها نجات دهد.