غزل شمارهٔ ۱۵۲۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای در میان جانها از ما کنار تا کی
مستان شراب نوشند ما در خمار تا کی
ما گشتگان عشقیم بر خاک ره فتاده
ما را چنین گذاری در رهگذار تا کی
تو چشمهٔ حیاتی سیراب از تو عالم
ما تشنه در بیابان در انتظار تا کی
ساقی بیار جامی بر خاک ما فرو ریز
در مجلسی چنین خوش گرد و غبار تا کی
در خلوت دل تست یاری و یار غاری
تو می روی ز هر در غافل ز یار تاکی
نقش خیال بگذار دست نگار ما گیر
نقاش را نظر کن نقش نگار تا کی
رندان نعمت الله سرمست در سماعند
تو هم بکوب پائی دستی بر آر تا کی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان longing (اشتیاق) و درد جدایی از محبوب میپردازد. شاعر احساس میکند که در دنیایی پر از عشق و نشئگی گمشده است و به تأمل در مورد زمان و مکان و انتظار برای وصال محبوب میپردازد. او از ساقی میخواهد که جامی بیاورد تا در این حالت از غم و فراق خود کمی تسلی یابد. همچنین اشاره به ارتباط عمیق روحی و وجود محبوب در دل، و غفلتی که از یار دارد، میکند. در نهایت، شعر دعوتی است به جشن و شادی در کنار دیگر رندان که در غم و فراق عشق دست و پا میزنند.