غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تن رهاکن در طریق عاشقی تا جان شوی
جان فدای عشق جانان کن که تا جانان شوی
در خرابات مغان مستانه خود را در فکن
پند رندان بشنو و می نوش می تا آن شوی
گر گدای حضرت سلطان من باشی چو من
لطف او بنوازدت ای شاه من سلطان شوی
آفتاب حسن او مجموع عالم را گرفت
غیر او پیدا نبینی گر ز خود پنهان شوی
گر برآئی بر سر دار فنا منصور وار
حاکم ملک بقا و میر سرمستان شوی
زاهد مخمور را بگذار و با رندان نشین
تا حریف مجلس رندان و سرمستان شوی
جز طریق نعمت الله در جهان راهی مرو
ور روی راه دگر می دان که سرگردان شوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به عاشقی و رهایی از قید و بندهای دنیوی است. شاعر به عشق و علاقه به محبوب میپردازد و میگوید که برای رسیدن به جانان باید جان خود را فدای عشق کرد. او توصیه میکند که در محافل مستانه و با رندان نشینید و از زهد و کسالت بپرهیزید. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که تنها راه به سوی خوشبختی و نعمت، پیروی از عشق الهی است و هر کس که به غیر از این راه برود، سرگردان خواهد شد.