نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل ما در هوای الوند است

در سر زلف یار دربند است

خواجه تبریزی است و در قره باع

شاه سروان امیر در بند است

یار بلخی ما ز تربت رفت

در کش خواجهٔ سمرقند است

سخن از روم و شام چون گوید

آن خجندی که ساکن جَند است

ترک سرمست و هندوی شیرین

آن یکی چون گل است و این قند است

گرچه آدم به جسم بود پدر

نزد خاتم به روح فرزند است

سید بزم عشق دانی کیست

آنکه او بندهٔ خداوند است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و عشق به مکان‌ها و افراد مختلف می‌پردازد. شاعر در ابتدا به دیار الوند اشاره می‌کند و سپس به یاری اشاره دارد که در زلفش گرفتار است. به شخصیت‌ها و جاهای مختلف نظیر خواجه تبریزی و سمرقند اشاره می‌شود. همچنین به زیبایی‌های مردم مختلف اشاره شده و در نهایت به اصل و نسب انسانی و روحی اشاره می‌کند. در پایان شاعر به مقام و عشق به خداوند اشاره دارد، به این معنا که بایستی در عشق حقیقی به بندگی خداوند توجه کرد.