نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

نوش بادا مرا شراب الست

که از آن باده گشته ام سرمست

در دلم عشق و در نظر ساقی

در سرم ذوق و جام می بر دست

پرده از دل گشود شاهد غیب

دل ما را به زلف خود دربست

جان به جانان ما وصالی یافت

قطرهٔ ما به بحر ما پیوست

گر تو را عقل هست ما را نیست

ور تو را عشق نیست ما را هست

ای که پرسی دوای درد از ما

دردمندیم و این دوا دردست

بشنو از سید این روایت عشق

تا کی آخر سخن ز عاقلی ویست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با ابراز شوق و سرمستی، از شراب عشق و وصال صحبت می‌کند. او به زیبایی و دلربایی محبوب اشاره می‌کند که باعث شده دلش پر از عشق و شوق شود. شاعر بیان می‌کند که در عالم عشق عقل و هوش جایی ندارد و تاکید دارد که درد عشق درمانی ندارد، بلکه خود درد است. در نهایت، شاعر از شنونده می‌خواهد که به روایت عشق گوش دهد و از عاقل بودن فاصله بگیرد.