نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آمد ز درم نگار سرمست

رندانه و جام باده بر دست

صد فتنه ز هر کنار برخاست

او مست در این میانه بنشست

لب را بنهاد بر لب ما

موئی به دونیم راست بشکست

عشق آمد و زنده کرد ما را

پیوسته بود به ما چو پیوست

از بود و نبود باز رستیم

آسوده ز نیست فارغ از هست

دل در سر زلف یار بستیم

محکم جائی شدیم پابست

از مستی ذوق نعمت الله

خلق دو جهان شدند سرمست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از آمدن محبوبی صحبت می‌کند که نوشیدنی در دست دارد و با زمانه‌ای پر از فتنه، در بین جمع نشسته است. بوسه‌ای که بر لب‌های شاعر می‌زند، عشق را در او زنده می‌کند و او را از دل مشغولی‌های دنیا رها می‌سازد. شاعر عاشقانه به زلف محبوب پیوند می‌خورد و در عشق او ثبات و آرامش می‌یابد. در نهایت، او و دیگران تحت تاثیر عشق و مستی، به شادی و سرمستی می‌رسند.