غزل شمارهٔ ۲۷۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شهر دل در ولایت عشق است
ملک و جان در حمایت عشق است
دیده بینا به نور معرفت است
این عیان از عنایت عشق است
آنچه عقلم نهایتش می گفت
دیده ام آن بدایت عشق است
لیس فی الدار غیره دیار
این حدیث از روایت عشق است
هرچه گوئی ز عشق گو که مرا
سخن خوش حکایت عشق است
نالهٔ زار بلبلان شب و روز
در گلستان سرایت عشق است
نعمت الله را چنین حیران
گرد حسن کفایت عشق است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و تأثیر آن بر زندگی انسانهاست. شاعر به توصیف شهر دل در ولایت عشق پرداخته و بیان میکند که عشق پناهگاه جان و ملک است. دیدۀ بینا به نور معرفت روشن میشود و این روشنایی نتیجه عنایت عشق است. هرچه عقل انسان به آن میرسد، در واقع آغاز عشق است. شاعر تأکید میکند که در این دنیا جز عشق جایی نیست و هر سخنی که درباره عشق گفته شود، حکایت زیبایی از آن است. همچنین ناله بلبلان در گلستان عشق را به تصویر میکشد و در پایان به حیرت نعمت الله در برابر زیبایی عشق اشاره میکند.