غزل شمارهٔ ۲۹۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر چه پیدا و هر چه پنهان است
جمله در یک وجود انسان است
طلب آن اگر کنی ای دوست
از خودش می طلب که این آن است
کنج دل گنج خانه عشق است
خانه بی گنج کنج ویران است
عاشقانه به ذوق می نالم
در دلم درد و عشق در جان است
کفر زلفش به جان خریدار است
هر که او بنده ی مسلمان است
عاشق ار جان فدای جانان کرد
جان فدایش کنم که جانان است
در خرابات سید سرمست
ساقی بزم می پرستان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وجود انسان و احساسات عمیق عشق و عشق ورزیدن اشاره میکند. او میگوید که همهچیز، چه پیدا و چه پنهان، در وجود انسان وجود دارد و اگر کسی خواهان عشق باشد، باید از درون خود آن را طلب کند. دل انسان بستری برای عشق است و بدون عشق، دل ویران است. شاعر از عشق خود به معشوق میگوید و اعلام میکند که هرچه دارد، فدای محبوبش خواهد کرد. در پایان، به فضایی از شادی و مستی اشاره میکند که در آن عشق و دوستی برقرار است.