غزل شمارهٔ ۲۹۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
کنج دل شد به گنج او معمور
ورنه بی گنج کنج ویرانست
عقل کل در جمال حضرت او
همچو من واله است و حیران است
زلف او مو به مو پریشان شد
حال جمعی از آن پریشان است
جام گیتی نمای دیدهٔ من
روشن از نور روی جانان است
هرچه بینی به دیدهٔ معنی
نظری کن که عین این آن است
بزم عشقست و عاشقان سرمست
نعمت الله میر مستان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و تمجید از معشوق و عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که تمام عالم جسم است و معشوق جان آن است. او میگوید که دل انسان باید در گنج عشق او ساکن باشد وگرنه بیگنج و ویران است. عقل کل در زیبایی معشوق حیران است و زلفهای او در هم ریختهاند و حال دیگران را هم تحت تأثیر قرار دادهاند. شاعر با اشاره به اینکه هر چیزی که میبینی در حقیقت نمایی از عشق و زیبایی معشوق است، به بزم عشق و مستی عاشقان اشاره میکند. در نهایت، نعمت خدا را در وجود عشق و عاشقان میبیند.