غزل شمارهٔ ۳۹۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
موج دریائیم و هر دو غیر آبی هست نیست
در میان ما و او جز ناحجابی هست نیست
در خرابات مغان هستند سر مستان ولی
همچو من رند خوشی مست خرابی هست نیست
ما شراب ذوق از آن لعل لبش نوشیده ایم
خوبتر زین جام و خوشتر زان شرابی هست نیست
نیست هستی غیر آن سلطان بی همتای ما
ورکسی گوید که هست آن در حسابی هست نیست
ز آفتاب روی او ذرات عالم روشن است
درنظر پیداست غیر از آفتابی هست نیست
عقل اگر در خواب می بیند خیال دیگری
اعتباری بر خیالی یا به خوابی هست نیست
نعمت الله این سخن از ذوق می گوید مدام
این چنین مستانه قولی در کتابی هست نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی است از عشق و مستی، که در آن شاعر به مفهوم وجود و عدم میپردازد. او خود را همچون موجی در دریا توصیف میکند که غیر از آبی، چیزی در میان او و معشوق نیست. در گفتگو درباره مستی و خراباتیها، شاعر اشاره میکند که ما از طعم عشق و زیبایی معشوق بهرهمند شدهایم و هیچ شرابی بهتر از عشق او نیست. او به وجود یک سلطان بیهمتا اشاره میکند که همه چیز به واسطهی نور او روشن شده است و در نهایت، شاعر تأکید میکند که این سخنان نشأتگرفته از ذوق و احساس است و در حقیقت، واقعیت عشق و مستی اوست.