غزل شمارهٔ ۳۹۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می رود عمر عزیز ما دریغا چاره نیست
دی برفت و می رود امروز و فردا چاره نیست
عشق زلفش در سر ما دیگ سودا می پزد
هر که دارد این چنین عشقی ز سودا چاره نیست
چارهٔ بیچارگان است او و ما بیچاره ایم
گر ببخشد ور نبخشد بندگان را چاره نیست
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود
هر که آید سوی ما او را ز دریا چاره نیست
این شراب مست ما از موصلی خوشتر بود
ذوق خوردن گر کسی را نیست ما را چاره نیست
سر به پای خم نهاده ساکن میخانه ایم
عیب ما جانا مکن ما را ز مأوا چاره نیست
نعمت الله در خراباتست و با رندان حریف
هر که دارد عشق این صحبت از آنجا چاره نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع گذر زمان و بیچارهگی انسانها در برابر عشق و احساسات میپردازد. شاعر به یاد میآورد که عمر ما در حال گذر است و چارهای نیست. او عشق را به زلف محبوب تشبیه میکند و میگوید که هر که چنین عشقی دارد، از درد و سودا رهایی ندارد. همچنین به بیپناهی انسانها اشاره میکند که حتی اگر محبوب ببخشد یا نبخشد، باز هم چیزی از درد آنها کم نخواهد شد. شاعر بیان میکند که اشکهایشان همیشه در حال ریختن است و حتی محفل شراب نیز برایشان تسلیبخش نیست. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که خوشی و آرامش در جمع رندان و در میخانهها یافت میشود و عشق به این مجالس نیز غیرقابل اجتناب است.